تبليغاتX
تو هم مثل من

تو هم مثل من

نه قرارمون این نبود

برگرد

 

سه چیز .....

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردد: 

زمان، کلمات و موقعیت ها. 

 سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست برود: 

 آرامش، امید و صداقت. 

 سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیست: 

رؤیا ها، موفقیت و شانس.  

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها ست: 

عشق، اعتماد به نفس و دوستان

 


 

تو مسیر یه خیابون توی یک غروب پاییز زیر چتر خیس بارون

یه نگاه ساده از تویه سلام ساده از من چندتا لبخند دروغین

چند قدم پیاده رفتن چندتا پرسش از گذشته چندتا حرف کودکانه

دل زدن به قلب دریا یه سوال عاشقانه

همه چی ساده شروع شد ساده مثل دل سپردن

مثل عاشق شدن تو مثل عاشق شدن من

هر قدم که با تو رفتم هنوزم به خاطرم هست کوچه ها تموم نمی شد حتا کوچه های بن بست

همه چی ساده شروع شد تو مسیر یه خیابون توی یک غروب پاییز زیر چتر خیس بارون

تو مسیر یه خیابون توی یک غروب پاییز زیر چتر خیس بارون

 

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد

مهدیس خانم  ....................................................................................

iii

 فعلا میرم ولی بیا عزیز ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط نیاز به معرفی نیست   | 

اه دنیا

شاید نباید این طوری میشود ولی خوب شود ؟

نباید اصلا این طوری میشود  ولی خبببب شود دیگه ولی من هستم  البته رفتم اعلام تا بعد دوست مهربونم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:46  توسط نیاز به معرفی نیست   |